گاهی فقط کمی لبخند

تـــو هـمـانـی کــه دلـم لـک زده لـبـخـنـدش را

 

او کـــه هــرگــز نـتـوان یافـت هـمـانـنـدش را

 

منم آن شاعـر دلخـون کـه فـقـط خـرج تو کرد

 

غــــزل و عـاطــفـــه و روح هــنـرمـنـدش را

 

مـادرم بـعـد تــو هــی حـال مــرا مـی پـرســد

 

مــادرم تـاب نــدارد  غــــــم فــــــرزنــدش را

 

عـشق با اینکه مرا تجـزیه کـرده است به تـو

 

بـــه تــــو اصرار نکـرده است فـــرآیندش را

 

قـلـب ِ مـن مـوقـع اهـدا بـه تـــو ایـراد نداشت

 

مشکـل از تـوسـت اگـر پس زده پـیـوندش را

 

حـفـظ کـن این غـزلـم را کـه بـه زودی شایـد

 

بـفـرسـتـنـد رفـیـقـان بــه تــو ایـن بـنـدش را:

 

منـم آن شـیـخ سـیـه روز کـه در آخـر عـمـر

 

لای مـوهــای تـــو گــم کــرد خــداونـدش را

 

 

وقتی غرق بشی توی زندگی، بخودت که می آیی میبینی چند مدت هست که گذشته و تو 

 

خیلی از سر مشق هاتو فراموش کردی انجام بدی..

 

موقع نوشتن متن فلسفی از ته روزمرگی ها مینالی اما، بعععععد یک مدت طولانی و وقتی وسط

 

زندگی و مشکلاتو برنامه هاش میرسی، دلت لک میزنه برای پیش پا افتاده ترین روزمرگی هات..

 

وقتی داری گله میکنی که روزهات لوس و بی هیجانن و دل مشغولیات کم، میرسی به جایی

 

که دلت همین کارهای پیش پا افتاده کفه زندگی را میخواد..

...

که کمی از فکر حقوق و سنوات و اضافه کار دور بشی....

کمی از فکر ناهار پختن برای فردای بچه ها دور بشی، از فکر کورل ویدئو و فرمت فکتوری دور شی،

کمی، شااااید چند هفته، حتی از فکر شهریه سال بعد مدرسه محمدجواد.

بتونی بازم پسر هارو حاضر کنی و ببری پارک و سه تایی کیف کنید، فقط سه تایی، حتی چهارتایی 

هم ...............نه.

بتونی با پسر ها سه تایی دنبال مورچه بگردی و دربارش پژوهش کنی!!

دلت وقت دور شدن از روزمرگی بیسکوییت مادر میخواد...عجیب دلت میخواد.

حتی شاید آدامس بادکنکی، شاید.

یه وقتایی هم قدم زدن تو خیابون انقلابو میخواد از پارک دانشجو به سمت پل حافظ...

شاااید

گاهی دلت لک میزنه برای چرت های داخل اتوبوس شرکت واحد، وقتی از میدون ونک 

سوار می شدی برای رسالت

... مخصوصا دلت بستنی حاج نوروز میخواد، وقتی خود حاجی زنده بود....

حتی دلت علم کشی خیابون دردشت را میخواد

اصلا دلت سال ۷۰ تا ۸۰ را میخواد

فقط...

شاید یه هفته....

همین

زنده بودن را نخواهم زندگی را دوست دارم

 

 

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
زهرا

سلام یکی از دوستام نقیضه این شعر کاظمی رو نوشته: تو همانی که درآورده دگر گندش را...! من سه سال این دهه رو تجربه کردم ولی عاااااااالی بود... آخرین شعر وبم رو بخونید

علمدار

من هیچ نمی گویم....فقط دارم تو ذهنم تصورت می کنم و بهت نگاه می کنم...همین....

رهگذر

لطیفه ها را لطیفان می فهمند لابد و من دارم کمی می فهمم . نمی دانم چرا امروز کلید کرده ام روی پست های این وب . نویسنده گفته کمی به آسمان نگاه کن اما وقتی مدام از زمین و اتفاق هایش می نویسد کمی می شود خیلی . دارم سعی می کنم خیلی به آسمان نگاه کنم ... خیلی !