مادرانه یادگارانه، مهر ماه من

اول مهر ماه نزدیکه و من یکی از سال های سخت را دارم سپری می کنم،

این نوشته برای شما دو نفر است که یک روز با هم مروری کنیم این دردو دل ساده را 

و کمی یادش بخیری چاشنی حرف و همدلی مان کنیم!

محمد جواد که درگیرو دار مدرسه و مو کوتاه کردن و وسایل مدرسه است و 

محمد صادق در پی تغییر و تحول مهد کودک...

آخر بزرگ شده و مهد مدرسه پسر های بالای پنج سال را قبول نمی کند..

بزرگ شدی مادر، بزرگ شدی...

محمد جواد هم، به لطف فکر حاکم بر زندگی من و آقای همسر اصلا در خط اول مهر

و سال جدید نیست...

یک ساعتیست برایش مثل همه ساعت های دیگر، نه کمتر نه بیشتر..

و چه آقا منشانه همه دلواپسی های مخفی من را می فهمی و صبوری می کنی

چه آقایی شدی دانشمند مادر...

چه آقایی شدی..

و من: درگیر محتوا های فرهنگی!!! هنوز که هنوز است...

و یک خستکی عمیق، که انگار شروع مدرسه قرار است استراحتی باشد برای من!!!

خنده دار است پسر ها که بابا از همه ما آماده تر است برای سال تحصیلی جدید!!!!

و همه پدر ها...

همه شان...

آقای با شخصیت من، تصورت از کار مادر هم نرم و لطیف است، مامان برای شما 

یعنی مدرسه ، پس مدرسه مادرانه است...

من چه آرامم با وجود شما، اگر فقط به شما فکر کنم

همین..



/ 0 نظر / 21 بازدید