ممنونم خدا

غمنامه بیمارستان1

 

سه شنبه 22 تیر ماه بود!!

 

با مامان که حرف می زدم با چشمای شیشه ای فقط من را نگاه می کرد و بعد

یک الی دو دقیقه به سختی آب دهانش را قورت می داد و سر تکان می داد!!!!

چشماش...

همه شک من چشماش بود.

یخ و بی حس....

 خب فکرم رفت به این سمت که چون داروهای جدید مصرف می کند، تداخل

دارویی باشد.

به بابا گفتم مامان را ببر دکتر، گفت باشه..

خیلی نگران مامان بودم ، روز پنج شنبه که پیگیر روند مامان شدم، بابا گفتن

که خوووووبه، خودشو لوس میکنه!!!

جمعه صبح محمد صادق اصرار اصرار که من را بغل کن. بغلم بود تو راهرو اتاق ها

بودم که بابا زنگ زد

و گفت:

مامان را اورژانس برد بیمارستان (ف)

محمد صادق از بغلم لیز خورد و پایین افتاد و من .....شوکه...

با آقای همسر رفتیم بیمارستان، اونجا دکتر به من گفت که با اسکنی که از مغز گرفته شده یک توموری را میبینند.

با صراحت گفت از اینجا ببرید!!

چون بخاطرتعطیلات عید فطر دکتر خوب رسیدگی نمی کنه و بعد تعطیلات هم

شما مادر را ببرید میلاد ، امام خمینی یا حضرت رسول...

رفتم ویلچر آوردم! چون مامان از دو پا فلج شده بود و یکی از دست هاشم

از کار افتاده بود، بی اختیاری ادرار و اختلال حواس، همه در 2 روز اتفاق افتاد

ویلچر بیمارستان عزیز جای پا نداشت و پای مامان فلج!!! آقای همسر ویلچرو حل

می دادند و من پاهای مامان را بلند کرده بودم تا زمین نکشه!!!

با هزار زحمت مامان را بردیم خونه! هزززززززار زحمت که گفتنش جز خش برداشتن ذهنم هیچ چیزی ندارد.

توی راه با همکارم تماس گرفتم تا برای مشورت درمان دکتری را توسط برادرشان

معرفی کنند و آنجا فهمیدم هزینه عمل خصوصی حدود 50 میلیون تومان می شود و

من......................................................................

شب رابا مشکلات یک مادر مریض و عزیز صبح کردیم، همه جا زنگ زدیم برای

پذیرش و جواب همه این بود این مریض را بیمارستان های.............. قبول نمی کند.

خدایا...

روز بعد با وخیم ترشدن حال مامان اورژانس اومد خونه و ایشان را برد

به بیمارستان (!!)

روز شنبه

از 11 صبح تا 8 شب در اورژانسیم، هنوز جراح برای مشاوره نیامده

موقع نمازه و من دلواپس مامان. از یکی از دکتر های انترن سال کردم که نماز خونه

بیمارستان کجاست؟ گفت :چیییییییییییی؟

حرفم را تکرار کردم و اون گفت بالا باید باشه، بگردی پیدا می کنی

و من گشتم و گشتم و نماز خانه را پیدا کردم.

نماز مغرب را که خواندم بابا تماس گرفتند که مامان را به اتاق عمل می برند.

سریع رفتم و ...

اتاق عمل

تراشیدن سر مامان، عدم هوشیاری قبل عملشان و و و بماند که غمنامه ایست..

دم اتاق عمل دکتر جراح آخرین حرف را هم زد، تومور نیست ، خونریزی شدید مغزیه

های ریسکن و عمل راحته اما بخاطر شرایط ایشون ممکنه از دستگاه جدا نشن............

مرورش خسته کننده بود بقیه اش بماند

 

/ 0 نظر / 37 بازدید