راز دست‎های بسته...

 

"الا یا ایها الساقی ادرکأسا و ناولها"


که درد عشق را هرگز نمی‎فهمند عاقل‎ها

 

نه آدابی، نه ترتیبی، که حکم عاشقی حُب است


ندارد عشق جایی بین توضیح‎المسائل‎ها

 

به ذکر «یاعلی» آغاز شد این عشق پس غم نیست


اگر "آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‎ها"

 

همین که دل به لبخند کسی بستند فهمیدند


"جرس فریاد میدارد که بربندید محمل‎ها"

 

به یمن ذکر «یازهرا»یشان شد باز معبرها


"که سالک بی‎خبر نبوَد ز راه و رسم منزل‎ها"

 

به گوش موج‎ها خواندند غواصان شب حمله:


"کجا دانند حال ما سبک‎باران ساحل‎ها"

 

شب حمله گذشت و بعد بیست و هفت سال امروز


چنین _با دستِ بسته_، سر برآوردند از گِل‎ها

 

چگونه موج فتنه غرق خاک و خونشان کرده


که بی‎تاب است بعد از سال‎ها از داغشان دل‎ها

 

و راز دست‎های بسته آخر فاش شد،آری!


"نهان کی مانَد آن رازی کزو سازند محفل‎ها؟" 

 

 شهادت آرزوشان بود و از دنیا گذر کردند

 

"متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها"

 

بشری صاحبی

 

/ 0 نظر / 39 بازدید