یک مادرانه ساده

نوشته حمیده محسنی عزیزم(بعد از تولد بچه دومش):

اولین لباسش کوچیکش شد...

یک روز هم می آید که می فرستی از مغازه های نزدیک برایت خرید کند...

کلی هم سفارش می کنی که جای دور نرو...

فقط از فلانی خرید کن...

توی کوچه مواظب ماشین ها باش و ... پشت سرش آیة الکرسی می خوانی...

اگر چند دقیقه دیر کند دلت هزار را ه می رود... 

لباس می پوشی می آیی دنبالش ببینی کجا رفته...چی شده...

یک روز هم می آید که دیگر همه ی دنیایش تو نیستی...

همه ی دوست داشتنی هایش دور و برش نیستند... 

اجازه می گیرد که برود با دوست هایش بازی کند...برود به جاهایی که دوست دارد...

همه ی سفارش های لازم را می کنی... اجازه می دهی که برود...برایش صدقه

کنار می گذاری...

حتی می روی توی کوچه یک جور که نفهمد زیر چشمی بازی کردنشان را تماشا

می کنی و رد می شوی...

چقدر بهش خوش می گذرد...باید یا از بازی خسته بشود یا گرسنه اش بشود

یا از رفیق هایش نارفیقی و بی مرامی ببیند تا دوباره یاد تو بیفتد و دلش برای

خانه تنگ شود و برگردد...

یک روز هم می آید که می رود...

می رود برای خودش کسی بشود...

می رود دنبال سرنوشتش...

تو هر روز برایش صدقه کنار می گذاری... برای این که فلان کارش جور شود...

فلان خانه را بتواند اجاره کند... فلان مشکلش حل شود...نذر و نیاز می کنی...

بعد از نمازها برایش دعا می کنی... حواسش نیست که دارد

"با دعای تو راه می رود"...

که فلان پیشرفتش به خاطر فلان نذر توست...که فلان گرفتاری اش به خاطر فلان

کدورت توست... فلان خطری که از سرش گذشت به خاطر صدقه های توست..

چطور بشود که گرفتاری های روزگار بگذارند که یادتو بیفتد و حالی از تو بپرسد...

یک روز هم می آید که دلت برایش تنگ می شود...

می نشینی آلبوم عکس هایش را ورق می زنی... غرق خاطراتت می شوی...

یاد بچگی هایش می افتی...یاد روزهای اول قدم برداشتنش...

آن یک باری که از پله افتاد و تو سراسیمه دویدی و بغلش کردی... آن قدر توی

بغلت گریه کرد تا خوابش برد...

آن روز که توی شلوغی بازار سرگرم بازی شده بود و غیبش زده بود...

آن روز که یواشکی راه افتادی پشت سرش توی کوچه ببینی کجا دارد می رود...

آن روز که دعوایش کردی و با قهر از خانه زد بیرون...

آن روز که....

حالا یک بار خودت را بگذار جای آن طفل و بنشین از اول به همه ی آن روز ها فکر کن..

به فرشته ای که گاهی از نزدیک، گاهی از دور مراقب و نگران تو بوده...

تا راه رفتن یاد بگیری...

تا به جایی برسی...

و لابد الان دلتنگ توست...

 

 

/ 1 نظر / 72 بازدید
زهراء

آخیییی چه دنیاییه دنیای مادرانه! و چقدر اینجا قشنگ.... میخوام اسم لینکتون رو بذارم:مادرانه های آیه! خانم محسنی رو نمیدونستم،با اینکه ارتباط هم تقریبا دارم...خیلی خوشحالم! نی نی ها همراه خودشون برکت و شادی می آرن... خدا محمد هاتون رو براتون حفظ کنه،سرباز امام زمان باشند با مامان به این خوبی!