زنده بودن را نخواهم زندگی را دوست دارم

تمام علاقه من به آدم ها به میزان پیچیدگی روحی و زندگی شخصیشان است

موجودات عجیبی که هزار یک مدل فکر، زندگی، سلیقه و تربیت دارند.

تمام علاقه من با دقت نگاه کردن به راه رفتن آدم ها، قیافشان، حرف زدنشان،

غذا خوردنشان ، نوع وسیله های خانه شان است

که طرز فکر و آرمان ها و آرزوهایشان را بدانم...

وقتی کوچک بودم محل اندیشه من و بابا مکانی نزدیک ورودی توچال، زمین خالی کنار

یک آپارتمان بود

الان با 33 سال سن علامت سوال ذهنم شده که بابا چطور می دانست من به

چهچیز علاقه مند خواهم شد

و چه چیز را کجا باید به من بگوید..

در این وقت ها که هوا تاریک بود و تمام تهران را گرد اکلیل چراغ های خانه ها ریخته بودند

بابا در سکوت من را وادار می کرد همه اکلیل ها را ببینم و بعد از آن می گفت :

هر نور یک داستان و زندگی است، با همه مشکلات و پیچیدگی های آدم های درونش.

و من از همان موقع آدم ها را دوست داشتم..

با اینکه سیاهی بعضی آنها هنوز من را دچار شوک می کند.

هنوز..

هر خانه یک دنیا راز و ماجراست

هر زندگی..

پشت هر پنجره...

 

/ 1 نظر / 50 بازدید
فاطمی

راست میگید! وبلاگ خوندن رو برا همین دوست دارم! انگار سرک کشیدن به زندگی آدما با اجازه ی خودشونه! انگار نگاه کردن به داخل خونه ها از همون پنجره هاست بدون اینکه متهم به فضولی بشی...! :)