بیا... همین

ببین بیهوده میکارد، زمین باران ندارد مرد

زمین در جمع ابلیسان دگر انسان ندارد مرد

 

دریغا باز انسان ها مترسـک های پوشالـی

نگو شاید غزل دیگر غزل هم جان ندارد مرد

 

من و تو وارث صدها سؤال تلـخ و تـکراری

و پرسش های بی پاسخ دگر پایان ندارد مرد

 

من و تو عصر ماشینی و روحی که به آرامی

درون خـویشـتن می پوسـد و جـریان نـدارد مـرد

 

تمام دلخوشی هامان میان قصه ها مانده است

و سارایی که دستانش انار و نان ندارد مـرد

 

قسم بر شال سبزی که به روی شانه ات داری

به یمن جمعه های تو زمین طوفان ندارد مرد

 

به هذیـان میرسد شعرم، بگـو آیـا نمیآیی

که درد شاعرت بیتو دگر پایان ندارد مرد

/ 0 نظر / 10 بازدید