مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد

مرد نماز را شکست و گفت:

مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم برای چه این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد وگفت:

عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم!

تو که عاشق خدا بودی چگونه مرا دیدی؟

 

داشتم می رفتم سمت بانک سر کوچه مدرسه که پول بگیرم،

از دور دیدم یه خانمی داره با موبایلش حرف میزنه...

توجهم به مانتو بسیارکوتاه، آرایش غلیظ، مدل مو های پریشون و شلوار بسیار تنگش بود...

داشتم فکر می کردم، حتما من هم با این ظاهرم برایش عجیب هستم!!

از کنارش که رد شدم داشت به پشت خطیش می گفت:

توکل به خدا کن.... اون بزرگه... نمی ذاره در بمونی... خودش گره از کارت باز می کنه....

 


 

من فقط او را می خواهم..

که پادشاه روح و روانم هست...

و من چون کودکی در جستجویش هستم....

الهی و ربی من لی غیرک

و

نطری فکن به حالم که ز دست رفت کارم

 

/ 5 نظر / 25 بازدید
علمدار

آآآآآره منم انقدر با این موارد برخورد کردم که نگو! آدم می مونه هاچ و واچ! یکی از دوستای خیلی قدیمیم هست که اصلانم سفت و سخت مذهبی نیست اما گاهی انقدر رابطه و علایقش با خدا ناز و نابه که من از ظاهر به ظاهر سفت و سختم خجالت می کشم و حسرت داشتن رابطه اون با خدا رو می کشم! اصلا یه وضعیتی یعنی!

عسل بانو

ببین چقدر خدای قشنگیه خدای ما. خدای همه ست و خودش تنهاست. نه به جیبمون کار داره نه به تیپمون. عجب صبری داره خدا

الهدی

سلام آیه جان عیدت مبارک می دونی چند وقت شده که ازت بی خبرم؟ دلخوری از آبجی بزرگه؟ قبل تر ها زیاد می اومدی پی ش ما :( الهی که سالم و موفق باشی یاعلی.ع