تعطیلات و مریضی پسرها

میلادم تویی

و پیش از تو
به یاد ندارم که بوده باشم
 
بعد از چند روز بودن در کنار خانواده آقای همسر، حالا با بد حالی پسرها مواجهم!!
استفراغ شدید اونا، و چشم های کم فروغشون دلم را درد میاره......
مادری درد آوره، اینکه باید محکم باشی!! ادای آدم های محکم را در بیاری...
تازه
لبخند هم بزنی تا روحیه اطرافیانت کدر نشه..
آخه همه گرفتارن، و روحیه میخوان...
اصلا قبل از الانم را یادم نمی آید... من چند سال پیش چی بودم را هم یادم نمی یاد..
تولد من نقطه آغارش با متولد شدن اولین بچه ام شروع شد....
 
از من تاریخ تولدم را میپرسی عزیزم
پس آنچه را نمیدانی بخاطر بسپار
تاریخ عشق تو به من
تاریخ تولد من است....
 
بقول اطرافیانم، مدیریت بحرانم خوبه....
و من بعد از مادری کردن هایم به این باور رسیدم......
وقتی پسرم عمل شد، پشت در اتاق عمل داشتم به ظاهر به گلایه های دوستم از مادر شوهرش 
گوش میدادم!!
 
وقتی پسر کوچکم دستش شکست و دکتر اورژانس تشخیص داد که دست  کودک یک ساله ام 
باید یک بار دیگر بشکند!!!!! تا بتواند درست جوش بخورد، ومن اجازه این کار را باید میدادم،
و باز با قدرت مدیریت مادرانه ام تشخیص دادم که همان لحظه او را به دکتر دیگری نشان دهم
ووو
 
وقتی هر دو پسرم از اسهال شدید زیر سرم رفتن و من مادرانه بالای سرشان بودم، نه عاشقانه!!!
و بدون ذره ای گریه و دلتنگی......
 
وقتی پسر شش ماهه ام باید آمپول میزد و من او را آماده این کار می کردم و .....
 
وقتی از زور بی اکسیژنی تا صبح بی خوابن و من برای بودن با آنها، با گوشی تلفن همراهم،
که اندازه صفحه اش ۶ سانت در ۴ سانت است، ۳۰۰ جلد کتاب خواندم.....در طول مدت ۸ ماه......
 
 
میفهمم که آره....... من مادرم، برای بودنشان، تربیتشان، روحشان، و از همه مهمتر برایم، ایمانشان
باید مادری کنم......
باید.....
برایشان دعاکنید....... فقط برای پسر هایم
 
 
/ 2 نظر / 19 بازدید
عسل بانو

امیدوارم که هردو گل پسرمون الان خوب خوب باشن تو خوبتر باشی و همیشه مامان باشی براشون[ماچ]