شماره های پست ها را دنبال کنید...4

 

قطره؛ دلش دریا می خواست


خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود


هر بار خدا می گفت :  “از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و

صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!  “


قطره عبور کرد و گذشت


قطره پشت سر گذاشت


قطره ایستاد و منجمد شد


قطره روان شد و راه افتاد


قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت


تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!


خدا قطره را به دریا رساند


قطره طعم دریا را چشید


طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟


خدا گفت : هست!


قطره گفت : پس من آن را می خواهم


بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!


و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد


اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت


آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت


قطره از قلب عاشق عبور کرد!


و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :


“حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!  “

 

 

 

/ 0 نظر / 24 بازدید