گاهی گمان نمی کنی

توی قصابی بودم، یک گوشه وایساده بودم که یک پیرزن اومد داخل ، همون موقع یه آقایی

خوش ظاهر، که داخل قصابی بود، رو به قصاب کرد و گفت:

ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بده!

آقای قصاب شروع کرد به کارش و جدا کردن اضافه های گوشت، در همین حین به پیرزن گفت:

ننه چی می خوای؟

پیرزن اومد جلو و یک پونصدتومنی مچاله گذاشت روی پیشخوان قصابی و گفت:

همین قدر بهم گوشت بده!

قصاب به پانصد تومن یک نگاهی کرد و گفت: با این پول فقط میشه آشغال گوشت بدم! 

پیرزن فکری کرد و گفت: باشه بده!

قصاب شروع کرد به کندن اضافات گوشت فیله سفارشی جوان، و آنها را برای پیرزن می گذاشت،

جوان همانطور که با موبایلش سرگرم بود به پیرزن گفت:

اینها را برای سگت می خواهی؟

پیرزن گفت :

سگ؟!!!

جوان گفت:

آره سگ... سگ من این فیله هارا با ناز می خوره، سگ شما چطور این آشغال گوشتارو میخوره!!!!؟

پیرزن گفت:

میخوره دیگه ننه! بهش میگن شکم گرسنه! سنگم باشه میخوره. توله سگ دوپاست!!!

جوان گفت: نژادش چیه!؟

پیرزن گفت: این ها را برای بچه هام میخوام، آبگوشت بذارم!!!!!

جوون رنگش عوض شد، یک تکه فیله را روی گوشت پیرزن گذاشت.

پیرزن گفت:

مگه نگفتی اینا غذای سگته!!!

جوان گفت :

آره

پیرزن گفت: ما غذای سگ نمی خوریم.....!

فیله را گذاشت برای جوان و آشغال گوشت ها را برداشت و رفت.................

/ 2 نظر / 18 بازدید
عسل بانو

ای ول به پیرزن. کاش من بودم بغلش می کردم می بوسیدمش[رویا]