مجبور شدم بزرگ شوم

همه اطرافیانم می دانند که من عاشق بهار هستم، نمی دانم بخاطر بدنیا آمدنم در ماه اسفند است

‌‌‌‌‌یا.....

مجبور شدم بزرگ باشم، بزرگ فکر کنم و با دردها آشناشم...

با وجود علاقه ام به بهار ، عید برایم درد آور بوده است...

..اگه در همه ماه های سال من فقط میشنیدم، در عید می دیدم ،فرق ها و اختلاف های مالی را...

نه فقط برای خودم و خانواده ام، خدا خواست ..... خود خدا، که من با دردهای اطرافم آشنا شوم

....

می دیدم که در روز های نزدیک عید وقتی کارفرماها عیدی میدن ، خیلی ها میتونن خرید کنن، میدیدم که

وقتی پدر من سخت مشغول پیدا کردن وام بود، و حتی پیشنهاد گرفتن نزول را از نزدیکانش!!!!

داشت، عمه هام سخت!!! درگیر خریدن انگشتر های چند میلیونی و یا خریدن خط سوم 

همراه اولشان بودند

من دیدم وقتی نزدیکانم دور هم میشینن، به هم میگن که ، اشتباهه ادم دمه عید خرید کنه، 

و ....من دیدم بعضی ها مجبور میشوند دمه عید خرید کنن، چون سالی یکبار به انها

عیدی می دهند!!

من با روح و قلبم درک کردم که خانمی برای کمک به همسرش سبزی پاک میکند، قند خورد میکند،

نون بسته بندی می کند، برای کسانی که ، سر نوع پارکت خانه شان باهم اختلاف داشتند!!!

من دیدم،

دور بود، اما دیدم، که روز برفی سال ۷۹ یک بچه با کفش پاره اسفند را پشت سرگذاشت 

اما دختر دایی اش بخاطر نخریدن ایس تی با پدرش قهر کرد!!!!!

دردم می اید....

خدا چیزهایی را جلوی چشمانم گذاشت و مجبورم کرد بزرگ شوم.

من بزرگ شدم، خیلی بزرگ که حتی خودم وقتی اول راهنمایی بودم، با وجود یک پدر رزمنده!!!!

و کارمند، پول تو جیبی ام ۲۰۰ تومن بود، و دوست صمیمی ام ۱۰۰ هزار تومان!!!!

و جالب بود که به طرز شگفت آوری حسرت هیچ چیزی را نداشتم، حتی با وجودی که پدر و مادرم

بشدت از دوستی ما میترسیدند!!!

من نه حسرت لباس های مارک دار دوستم را داشتم نه حسرت خانه ۵۰۰ میلیونیشان را و نه حسرت 

غذاهای عجیبشان را، ... و هنوز من و اون با هم دوستیم با همین اختلاف ،نظر، ایدئولوژی و پول..... باز هم...

من....

خدایا زود نبود؟

عید تصاویر زندگیم را پیش رویم می اورد، اخر من دست پرورده همان مادری هستم که با وجود 

داشتن، با کسانی دوست بود که نداشتن، و طوری زندگی کرد که خطی بر روحشان نیفتد.

دردم می اید که میبینم کسانی را که وقتی سبد کالا به اسمشان نبود ، سکته کردند. 

من سالهاست بیننده شده ام،

شاید از همان روزی که پدرم از جبهه به خانه آمد و برایم عروسکی آورد که با برداشتن پستونک 

دهانش گریه می کرد، 

و مادر بزرگم در کمال سنگ دلی او را شماتت کرد که چرا پول هایت را دور میریزی....

در صورتی که خودش برای دختر عمه ام همین عروسک را خریده بود...

با ذهن بچه گانه ام می گفتم شاید من بابا را اذیت کرده ام، اما...

بعد ها که بزرگ تر شدم، شاید یک سال بزرگ تر، یا کمی بیشتر، یک سالو چند ماه بزرگ تر...

فهمیدم که من نبااااید می داشتم، و او باید می داشت....

شاید اون حفره زمانی، موقع عقل رسی من شد، شاید.

یا نه ..

شاید موقعی که خانم قربانی برای تمیز کردن خانه مادر بزرگم می امد، و باید لباس کهنه را 

با خود می برد، تا بچه هایش شب عید لباس نو داشته باشند!!!!!!!!!!!!!!!!! من بزرگ شدم.

از همون موقع ها... همون موقع ها

من هر چیزی را دوست داشتم به همه دادم، همه چیز های زیبا و دوستداشتنی ام را....

و جنگ من با خودم شروع شد....

عید....

کاش رنگی تر می امد. بی درد، بی خجالت،

خدا طاقت خجالت هیچ پدری را ندارم....

......

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
ننه علي

سلام دلم را به درد آوردي دوست اسفندي... منم اسفنديم اما هنوز بزرگ نشده ام..

بانو

رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود : دوستى تو ايمان و دشمنى تو نفاق است و اول كسی كه داخل بهشت ميشود دوستدار تو و اول كسي كه داخل دوزخ گردد دشمن توست. فصول المهمه صفحه 127 + کاش عید برای همه عید بود ، نو روز بود . . . واژه هایتان را می بوسم بانو ، قلمتان مستدام .

زهرا

بزرگ شدنت مبارک دوستم! من این بزرگ شدن رو می دوستم! [گل]

سعیده

چقدر قشنگ بود البته یه یادآوری بود فقط هممون شاهد این مناظر بودیم متاسفانه