مادرانه های من با کمی غم

این چند مدت میترسم

خیلی

از اینکه دیر شود

کتابی میخواندم، که قبل از اینکه دیر شود

^ بگویید دوستش دارید

بگویید مهم است

بگویید بدون او همه چیز سخت است^

من میترسم

که دیر شود و نتوانم بگویم که چقدر از داشتنشان خوشحالم، چقدر آرزو داشتم هر شب

برایشان کتاب بخوانم، هر ساعت بازی جدیدی اختراع کنم و با آنها بازی کنم...

آرزو داشتم همه مکانهایی را که دوست داشتم آنها ببینند

همه مهربانی ها را بفهمند

و ....

کاش دیر نشود...

تمام سعیم را میکنم

 

/ 2 نظر / 21 بازدید
ننه علی

سلام دوست عزیز ایام به کام وآرام در روزهای طلایی پیش روی این خزان عاشق

عسل بانو

من به فدای مادرانه هات [ماچ]