خدایا هر چه را تو دیرخواهی زود نخواهم .... و هر چه را که تو زود خواهی دیر نخواهم
شما می گویید ()

این روزها سرم حسابی شلوغ شده....

از یک طرف با سرویس خودم باید با پسرها بیام مدرسه خودم، پسر کوچیکه را ببرم

طبقه بالا، که مهد کودکه، بعد پسر بزرگه را بسپارم به سرویسش!!

بعد روز کاریم را شروع کنم...

بعد پسر بزرگه بیاد پیشم مدرسه، ناهار بخوره و هر سه تا برگردیم خونه......

طی روزهای اول مهر ماه حسابی کلافه و پر استرس بودم...

باید از صبح خیلی زود به فکر باشم که چیزی را جا نذارم... که همیشه خودم و خودم،

جا میمانیم..

معمولا ناهار خودم... کتابهایم... روسری که باید در مدرسه سر کنم...جامیماند.

اما کیف پسر بزرگم، تغذیه میان روزش، لیوان آبش...

کیف پسر کوچکم، شلوار های اضافی برای راحتی در مهدش، بلوز اضافه،لیوان آبش...

لباس های آقای همسر، وسایل او...

جا نمی ماند....................

معمولا صبحانه پسرها آماده میشود..

لباس هایی که باید بپوشند...

لباس هایی که باید ببرند و و و ... شکر خدا که آماده می شود.

برای این همه کار گیج می شدم.. هم روزم را می گرفت هم شبم را.

دغدغه های مدرسه و کار پر حجم امسال که بماند...

همه این دل مشغولی ها باعث می شد که از دنیای خودم فاصله بگیرم...

اما

تو را تا سر بود بر جا کجا داری کله داری

که شمع از بی سری یابد کلاه از نور جباری

هفته قبل بود

..کمی بالا و پایین. چه فرقی دارد!!

همه با هم بودنمان را مرور کردم..بعد از چند ماه که مانیتور کامپیوترمان در خانه

خریداری شد، و من تونستم همه لحظه لحظه و سلول سلول وجود نازنین و پر از سپاس

پسر هامو بازبینی کنم...

همه لحظات از اونها بودن...

و وقتی موقع خواب محمد جواد پسر بزرگم ناخودآگاه محکم بوسم کرد، و گفت مامان

خیلی دوستت دارم و برام مهم هستی... اوج شکر و سپاس بودم ...

شاکر بودن نه فقط برای داشتن داشته هایم.........

برای بودن خودش...خود خدا. هیچ وقت تنهایم نگذاشت. هیچ وقت ازم فاصله نگرفت..

همیشه بود .همیشه شنید. همیشه فهمید. همیشه همیشه همیشه......

در همه بحران ها و دغدغه هایم کنارم بود. همه زیبایی ها زندگیمو بهم داد.

حتی وقتی از آقای همسر بهش گلایه ای می کردم . تصویری که پیش روم میذاشت،

همه محبت های آقای همسر بود و منو وادار به سکوت ناگهانی میکرد.

.....

الهی و ربی من لی غیرک

...

محمد صادق پسر کوچیکم، این هفته اولین هفته بدون برادرش را گذراند. همیشه

با هم بودن..

همیشه در کنار هم بودن... و برام جالب بود که ناگهانی هم تب کرد.. یک تب شدید

که 3 روز طول کشید. یک تب بی دلیل!!!!!

ارتباط عاطفی قشنگی دارن... من با وجود این دوتا، چشم هارو شستم!! جور دیگر دیدم

من دچار شدم..............................

دچار روزمرگی قشنگم............

دچار آقای همسر که با وجود ذات درونگرا و خود دارش، خودش را در این سالها و در کنار

من تغییر داد... و جالب اینه که خیلی تلاش کرد.

چون تفاوت من و آقای همسر عین تفاوت پسر بزرگم و پسر کوچیکمه!!

من و محمد صادق برونگرا و هیجانی!!

آقای همسر و محمد جواد درونگرا و ساکت و به ظاهر سرد و به ظاهر بی احساس!!!!!

و پر از احساس و پر از درک و پر از همدلی.............

آره اعتراف می کنم بازنگری کردم همه داشته هایم را...

من به همین حضور این سه نفر، برای همه کارهایی که برایشان می کنم..

برای همه محبتشان ............. شاکر هستم.

هیچ چیز دیگر نمی تواند خللی روی ذهنم وارد کند.

نه خستگی جسمی... نه درک نشدن در محیط کاری.. نه مسئله مالی....

نه فعالیت های خسته کننده ذهنی... نه مشکلات پدرم... نه مسئله درسم...

نه نه نه نه .....................................................هیچ کدام.

 

 گفتن من به خدایم...و بعد امام رضایم

به ظاهر زائرم اما زیارت را نمی فهمم

من بیچاره لطف آشکارت را نمی فهمم

تو از من بیشتر مشتاق دیداری و من حتی

به دل افتادن گاه و گدارت را نمی فهمم

زیارت نامه می خوانم دلم از نور لبریز است

" اگر چه گاه معنای عبارت را نمی فهمم"

تو پرواز مرا در اوج می خواهی و می دانی

من از بس در قفس بودم اسارت را نمی فهمم

به جای غربت تو ازدحام صحن را دیدم

غریبی آه درد بی شمارت را نمی فهمم

به هر زائر سه جا سر می زنی _دلگرمی ام این است_

زیارت نه ولی قول و قرارت را که می فهمم



 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : یکشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٤
زمان : ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


دریافت کد نوای مذهبی
دانلود این نوا