پروانه ها در پیله دنیا را نمی فهمند ... تقویم ها روز مبادا را نمی فهمند
شما می گویید ()

 

مطلب اول

پدری چهار فرزند خود را داخل اتاقی گذاشت و گفت :

تا من بر می گردم اینجا را مرتب کنید.

می خواست ببیند هر کدام از آنها چه می کند!

خودش هم رفت پشت پرده و از آنجا نگاه می کرد، می دید کی چه کار می کند

و آنها را روی یک کاغذ می نوشت تا بعد برای خودش حساب و کتاب کند.

یکی از بچه ها که گیج بود، یادش رفت... سرگرم بازی و خوراکی شد. یادش رفت که

 پدرش گفته خانه را مرتب کنید...

یکی از بچه ها که شرور بود، شروع کرد به داد و فریاد کردن و به هم ریختن خانه

 و می گفت:

من نمی گذارم کسی اینجا را مرتب کند...

یکی که خنگ بود، به وحشت افتاد و ترسید. نشست وسط اتاق و شروع کرد به گریه و

 جیغ و داد که آقا بیا ، آقا بیا..

ببین این نمی گذارد اینجا را جمع و مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، سایه پدرش را از پشت پرده دید. زود همه جا را

مرتب می کرد

می دانست پدرش دارد روی کاغذ می نویسد. بعد می رود و یک چیز خوب

 برایش می آورد.

هی نگاه می کرد سمت  پرده و می خندید. دلش هم تنگ نمی شد.

 می دانست که پدرش همین جاست. توی دلش هم گاهی

می گفت: اگر یک دقیقه دیرتر بیاید، باز من کارهای بهتر می کنم.

آخر سر آن بچه شرورو همه جا را به هم ریخت. او به هم ریخت ولی می دید

که این بچه زرنگ دارد می خندد و خوشحال است و اصلا ناراحت نمی شود.

وقتی همه جا را به هم ریخت همه چیز که آشفته  شد

آن وقت آقا جان آمد

ما که خنگ بودیم! گریه کرده بودیم چیزی گیرمان نیامد.

او که زرنگ بود و خندیده بود کلی چیز گیرش آمد

نگاه کن

و از پشت پرده سایه تنش را ببین و بخند و کار خوب کن....

خانه را مرتب کن

( توضیح متن:  این متن درباره امام زمان عج و منتظرانش هست....)

                                                                   مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی

 

مطلب دوم

گفت مادر جان بیا ناهار بخوریم

پرسید: ناهار چی داریم

مادر گفت: باقالی پلو با ماهی

با خنده رو به مادر کرد و گفت :

ما امروز این ماهی ها را می خوریم و یه روزی این ماهی ها ما را

 می خورند......!!

 

چند سال بعد

" والفجر 8"

درون اروند گم شد..

و مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد.....

 

ممنون از نظرات قشنگتون:

عسل بانوی مهربان با قلم توانایش

معصومه دوستداشتنی با لطفش

فروغ و محمد حسین و نورا...

مامان شهاب، دوست و هم راهم

و یاس.... یک دنیا عطر

و یک دوست برای بیشتر دانستن

 

راستی ضحی جان ممنون... نظر تو و فروغ و عسل بانو را دیدم و شنیدم!!

گاهی فقط یک دردو دله گفتن ها....

کمی تا قسمتی سبک میکنه!

سایت مدرسه حسابی سرمو شلوغ کرده!!! بروز رسانیش دردسریه نگفتنی!!

از قفس ویران هم که عکس می ذاشتم داخل سایت مدرسه که اونم

عکساش باز نمی شه!!!

فقط دعام کنید

که خدا بده :

دلی بده جان بسازم.... جانی بده جهان بسازم

 

"این شعر را آقای همسر الان دادن!"

 هر روز در سکوت خیابان دور دست

 

                                              روی ردیف نازکی از سیم می نشست

 

                                 وقتی کبوتران حرم چرخ می زدند

 

                                 یک بغض کهنه توی گلو، داشت می شکست

 

                      باران گرفت بغض خدا هم شکسته بود

                                             اما کلاغ روی همان ارتفاع پست

 

             آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم

 

تنها دلم به دیدن گلدسته ات خوش است...

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٠
زمان : ٧:۱۱ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


دریافت کد نوای مذهبی
دانلود این نوا