باران
شما می گویید ()

چه زلال بود آسمان وقتی بارید...

و تمام قطره ها یک صدا زمزمه پاکی داشتند...

بوی خاک نمی آمد، بوی باران بود...

فقط بوی باران...

و من دیدم قصه شرشر باران از ناودون خانه های شیربانی دار را...

چند مدت است هر چه در قصه ها خوانده ام، دارم میبینم؟ ...

یا قصه ها واقعی شده، یا واقعیت ما داستان ...

تازگی ها عابر های پیاده مهربانی که از جلو ماشین میگذرند...

دیگر برایم مهربان و آَشنا نیستند...

یک چند وقتیست، عابران شهر من را میترسانند...

نگاه من فرق کرده یا برخورد آنها، نمی دانم...

یک، دو ...سه اندیست که با مهربانی به رهگذران نگاه نمی کنم...

تازه فهمیده ام یک مدت طولانیست به مردم به دیده بنده های خدا نظر نمی کنم...

برایم شده اند مردم...آنها...

اما وقتی باران آمد... در زیر تگرگ... وای...

همه بهم نگاه میکردیم... و لبخند... و کمک.. و نگاه کردیم به آسمان....

...وقتی باران آمد ...

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠
زمان : ٢:۱٧ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


دریافت کد نوای مذهبی
دانلود این نوا