پدرم
شما می گویید ()

این نوشته امثال پدرم را نشان میدهد... نه فقط پدرم را

 

پدرم......

از بچگی فقط مهربانی و عشق و خنده ازش بیاد دارم....هم رزمنده هم جانباز ... شیمیایی شده و ...

اما خیلی ها گذشته اونو یادشون رفته...

مامانش و فامیل و ... دوستان...

محکم بودن را اون بهم یاد داد.. منتطقی بودن... با استدلال بودن.. عاشق بودن..

از وقتی یادم هست تمام حواسش به من بود... شدید با من بحث میکرد.. اونقدر شبهه

در بحث می آورد که من مجبور میشدم برای این که این حریف قدر را شکست بدهم

همش بخونم و بخونمو ... بخونم...

جالب بود برایم که از همه مدل دوستی داشت!!!و همه عاشقش بودند!!! چند سال پیش

که با یکی از دوستان بود.. گویا دوست مورد نظر در  یک صحبت ساده داشته

میگفته : خمینی وقتی سال 57 اومد ایران.................

بابای همیشه خندون... اول یک کمی اخم میکنه بعد سکوت طولانی .. و بعد میگه.... وقتی

با هم مراوده داریم... باید به اعتقادات هم، به دوستداشتن های هم احترام بذاریم...

اگر من به امام میگم روح الله برای دوست داشتن زیادم است... از این به بعد تو حداقل

جلو من به باور من احترام میذاری و ..........

تمام..

اما جالب بود که با وجود این تنوع دوست و آشنا که مریدش بودند! من در دید تیز بین

تربیتش شکل گرفتم... میدونم روی ذهنم کار کرد.. به واسطه مدل تربیتیش و شرایط

روحی بابا یاد گرفتم با قشر هایی وارد بحث بشم!!! عین بابا شدم!! بدون تحمیل بحث

کردن، احترام به تربیت دیگران و ... هنوز که هنوز است من تنها کسی هستم که همه

 جوره در حال بحث با من است... حتی در موضع مخالفت با من  شروع به بحث و حرف

 میکنه تا خودم به نتیجه برسم!!!!!!

پدرم.........

هیچ وقت مستقیم نفهمیدم آرمانهایش چی بود.... هیچ وقت مستقیم تنبیه ام نکرد...

هیچ وقت مستقیم به من نه نگفت...... هیچ وقت از فکر کردن نماند.....

همیشه بود... حتی سایه اش را  در همه اندیشه هایم حس کردم...

منو با مطهری شریعتی ..... اخوان ثالث... قیصر امین پور.... شاملو....

فریدون مشیری..وووو.. آشنا کرد...

پدرم.....

با تنها کسی که بحث نمیکنه همسرمه.... میگه اون میدونه چیکار کنه... تو نیاز به کار داری هنوز...

الانه الان یاد همه قصه های کودکیم افتادم که تنها نقل کننده اش بابا بود... و تمام نقاشی ها و خطاطی های زیبایی

که برایم انجام میداد... و تمام شعر هایی که با احساس برای من و مامان میخوند...

خودش خواست اسطوره اش نکنم.... با این همه حرف که ازش نوشتم .. بازم به خواست خودش که

 توی ذهن من کاشته نباید پدرم را بزرگ کنم... از اون بزرگ تر و مهم ترو عاشق ترو عالم تر بسیار است...

 

نمی خواهم که چون فانوس باشم

چراغ عابری مایوس باشم

دلم خواهد که خواب آلودگان را

طنین نعره ناقوس باشم

 

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٧
زمان : ٩:۳۱ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


دریافت کد نوای مذهبی
دانلود این نوا