یک دردو دل ساده... خیلی ساده
شما می گویید ()

پشت چراغ قرمز با آقای همسر بودم، و تخم مرغ ها روی پام بود، روی چادرم.....

یه دانش آموز بود.... شاید هشت ساله، یا حتی نه ساله، با روپوش صورتی و مقنعه صورتی..

فال می فروخت.

اونقدر نگاهش مهربون و قشنگ بود، ک وقتی اومد کنار ماشین و خواست فال هاشو بخرم، دلم 

میخواست همه تخم مرغ ها را بهش بدم...

از شانس من، نه من پول نقد داشتم ،نه آقای همسر!!!

وقتی بهش لبخند زدم و گفتم نمی خوام خیلی راحت لبخند زدو رفت....

_ بیشتر از همه چی توی سریال آوای باران تیتراژ اولیه فیلم حالمو بد میکرد، اونجایی که بچه ها

زیر بارون با دستای کوچیکشون، به شیشه ماشین ضربه میزدن و....._

آرزوش بدلم موند که بچه های سرزمینم گدایی نکنن، دستشون دراز نباشه و فقط درس بخونن،

شکمشون سیر باشه، دلشون آروم باشه...

وقتی محمد جواد و محمد صادق برای آروم شدن میان پیشم همیشه با خودم میگم، کاش بچه های

شهرم آروم باشن........

کاش

ای کاش

....

من نگویم که سمندر باش یا پروانه باش

گر بفکر سوختن افتاده ای مردانه باش




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
زمان : ۸:٥۱ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


دریافت کد نوای مذهبی
دانلود این نوا