به خدا گفتم: اگر سرنوشت مرا نوشته ای چرا دعا کنم ... خدا گفت: شاید نوشته باشم "هرچه دعا کند"...

♫ بهشت آوا ♪

 
سوال ندارید؟ هیچی؟
تو می گـــویی .. ()

 

سوال؟ سوالی نیست؟ سوال ندارید؟ هیچی....؟

 
گاهی فکر می کنم بزرگی آدم ها به بزرگی سؤال هایشان است.

نمی دانم کجای کار ایراد دارد که ما هر چه بزرگتر می شویم و با سوداتر و با تجربه تر؛
به جای این که سؤال هایمان هم بزرگتر شوند؛ حل می شوند...
کوچک می شوند... 
تمام می شوند...

نمی دانم آدمی که سؤال ندارد
-مثلاً خودم- 
برای چه زندگی می کند...توی این دنیا دنبال چیست...
 می خواهد به کجا برسد...

شاید تقصیر کتاب های دینی دوران تحصیلمان است که آخر هر درسی
 تمام سؤال های مهم را ردیف می کرد 
 و ما هم جوابشان را از توی درس پیدا می کردیم 
و حفظ می شدیم و بعد دیگر خیالمان راحت بود که همه ی جواب ها را بلدیم...
شاید تقصیر شیوه ی زندگی ماست که مدام سرگرم دنیا می شویم و سؤال های کودکی را
 در همان کودکی به خاک می سپاریم...

گاهی که غرق دغدغه ها و ابتلائات روزمره ی زندگی مان هستیم و در مستی غفلت
 (سکرة التباعد)
 روزگار می گذرانیم؛ خدا دلش به حالمان می سوزد
و قشنگ ترین و دلرباترین فرشته هایش را به زمین می فرستد 
و لباس آدمیزاد تنشان می کند تا هر از گاهی سؤال های کودکی مان را یادمان بیاورند...
بچه ها همیشه سؤال های بزرگی از ما می پرسند...
گاهی از سؤال هایشان خنده مان می گیرد...
گاهی خیال می کنیم جواب سؤال هایشان را بلدیم و دنبال این می گردیم که
 با چه زبانی جوابشان را بدهیم که بفهمند و دیگر هم سؤالشان را تکرار نکنند...

من امتحان کرده ام؛ می شود پشت هر کدام از سؤال های بچه ها یک "راستی"
 بگذاریم و دوباره آن سؤال را از خودمان بپرسیم...

یکی از سؤال هایی که هر بچه ای یک روز از پدر و مادرش می پرسد این است:

خدا کجاست؟

به جای این که برویم سراغ معلومات کتاب های درسی مان و دنبال حل مشکل
 بچه ها باشیم خوب است از خودمان بپرسیم:

راستی خدا کجاست؟
راستی چرا باید به این سؤال جواب بدهیم؟
سؤال به این قشنگی حیف نیست که جواب پیدا کند و تمام بشود و دیگر سؤال نباشد؟
جواب پیدا کنیم که چه بشود؟
که دیگر خیالمان راحت شود و زندگی مان را بکنیم؟

گاهی فکر می کنم بعضی از سؤال ها باید برای همیشه سؤال بمانند...‼️

باید آدم همه ی زندگی اش را بگذارد و دنبال جواب آنها بدود...

مثل همین "خدا کجاست".

شاید همه ی عاشق های دنیا که سر به بیابان گذاشته اند و عاقبت
 در خون خودشان دست و پا زده اند دنبال همین سؤال بوده اند 
و بیچاره ی همین سؤال شده اند...
عاشق هایی که امروز داستانشان بر سر زبان هاست...
عاشق هایی که شاید هیچ وقت تمرینهای کتاب دینی شان را حل نکرده بودند...


کاش اگر بچه ها از ما پرسیدند "خدا کجاست"؛
طوری که انگار داغ دل ما را تازه کرد باشند در آغوششان بکشیم؛ 
بگوییم عزیزم چه خوب شد که پرسیدی؛ بعد دستشان را بگیریم 
بگوییم عزیزم بیا با هم دنبال خدا بگردیم... 

با هم برویم گوشه و کنار زندگی را زیر و رو کنیم...
ببینیم 
خدا کجای زندگی مان است...

کجای زندگی مان نیست...به باغچه و گلدان ها سر بزنیم...
 هر جا رد پای خدا را دیدیم به هم نشان بدهیم و ذوق کنیم... 
هی تشنه تر بشویم که پس خدا خودش کو... 
از هر کجا که بوی خدا را حس کردیم؛ هم دیگر را خبر کنیم...
یک کاری کنیم که این سؤال هی بزرگتر بشود...
بی تابمان کند... 
بشود فکر و ذکرمان...
 بشود آب و نانمان..

گاهی فکر می کنم؛
 یک کودک باید چطور کودکی کرده باشد و چطور زندگی کرده باشد 
و این سؤال " خدا کجاست" را چطور روز به روز برای خودش
 بزرگ کرده باشد که وقتی مثلاً سیزده سالش شد و باز مثلاً
 یک شب عاشورایی؛ بزرگترین سؤال زندگی اش بشود این که: 
یعنی من هم فردا شهید می شوم؟...

که همین " خدا کجاست" آنقدر، "بی تاب" و "بی قرار" و "عاشقش"
 کرده باشد که مرگ برایش از عسل شیرین تر باشد...

ماها هیچ وقت نمی توانیم به اندازه ی آن کودک سیزده ساله بزرگ بشویم...
همچین کودکی حتماً باید توی آغوش امام زمانش بزرگ شده باشد...
اما می توانیم زندگی اش را آرزو کنیم..
می توانیم بخواهیم... حداقل یکی از حسرت هایمان باشد...

دعای ندبه را دوست دارم...
پر از سؤال است..
پر از أینَ... 
پر از "متی" و " إلی متی"...

نمی گذارد سؤال های آدم کوچک شوند...
جواب هیچ کدام از سؤال های آدم را نمی دهد... 
فقط آنها را بزرگ می کند...
ناله و ضجه ی آدم را به پای سؤال هایش بلند می کند...
سؤال هایی که عاشق ها؛
 هر جمعه از خودشان و از خدای خودشان با ندبه می پرسند...

أین بقیة الله...
خدا بقیه الله کجاست...

از کانال .... یک حبه تأمل.....


الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٥/٥/۱٦
زمان : ٦:٤٦ ‎ق.ظ
به قول استاد خسرو انجم.... یک حال خوب کن
تو می گـــویی .. ()

 


نه توصیفی که می‌گویند راوی‌های افسانه
نه تصویری که می‌سازند شاعرهای دیوانه

نه در آن کوهسارانی که می‌لرزند بر سینه
نه در آن آبشارانی که می‌ریزند بر شانه

نه شیرین‌کاریِ ماهی که افتاده‌ست در برکه
نه آتش‌بازیِ شمعی که می‌گیرد به پروانه

نه در سلما، نه در لیلا، نه در شیرین، نه‌ در عذرا
نه در اکناف ترکستان، نه در اقصای فرغانه

نه‌ در آن «شاه دخترها»، نه در آن «شط پرشوکت»
نه در «ری‌را»، نه در «آیدا»، نه حتی «در گلستانه»...

همینجا بود، اینجا، روی مبل رنگ و رو رفته
همینجا، روبروی جعبه جادوی روزانه

همینجا بود، اینجا، غرق در بحر غمی کهنه
همینجا، گرم صحبت با مراحم‌های پرچانه

همینجا، پشت کوه ظرف‌های چرب و ناشسته
همینجا، در تلاقی اتو با رخت مردانه

همین رنگی که افتاده‌ست بر چای تر و تازه
همین بویی که پیچیده‌ست توی آشپزخانه

«کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟»
بیا اینجاست، نان گرم روی میز صبحانه.

امید مهدی نژاد
۳۱ تیر ۹۵

.



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٥/٥/٢
زمان : ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ
آخ که چقدر کوتاهی میکنم.... آخ
تو می گـــویی .. ()



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٢۱
زمان : ٥:۱۳ ‎ق.ظ
آنچه خدا خواست همان می شود
تو می گـــویی .. ()

 

مرحوم علامه طباطبایی می فرمایند: در ایام تحصیل که در نجف بودم برهوای
 بسیار گرم آن جا به خاطر قطع ارتباط با ایران دچار مشکلات مالی شدید شدم
 به ناچار مشکلاتم را به استاد خویش مرحوم سید علی قاضی بیان کردم.
 ایشان نصایحی فرمودند. بعد از مراجعت گویی آنچنان سبک بار شدم که در زندگی
 هیچ ملالی ندارم. (مضمون پند ایشان را به شعر در آوردم)

پیر خردپیشه ونورانی ام
برد زدل زنگ پریشانی ام

گفت که در زندگی آزاد باش
هان گذران است جهان شاد باش

روبه خودت نسبت هستی مده
دل به چنین هستی وپستی مده

زآنچه نداری زچه افسرده ای
وز غم واندوه دل آزرده ای

گرببرد وربدهد دست دوست
ورببرد وربنهد ملک اوست

وربکشی یا بکشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم

آنچه خدا خواست همان می شود
و آن چه دلت خواست نه آن می شود

علامه طباطبایی ( زمهر افروخته، صفحه 138)

.....



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٥/٤/۱٢
زمان : ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ
داستان عروسک.... بدون شرح
تو می گـــویی .. ()

 

من آن درسم که روز امتحانش را نمی دانی
همان آهنگ زیبا که زبانش را نمی دانی

به خاطر داشتی من را شبیه شعری از حافظ
که ترکیبِ درستِ واژگانش را نمی دانی


سید سعید صاحب علم


الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٥/٤/۱٢
زمان : ٥:٤۳ ‎ق.ظ
ادامه داستان عروسک .... بدون متن
تو می گـــویی .. ()

 

 

 

 

 

ادامه دارد......



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٥/٤/۱٢
زمان : ٢:٠٥ ‎ق.ظ
داستان عروسک ها
تو می گـــویی .. ()

یک خیال راحت میخواد تا بچگی کنی...

دم همه مامان باباهایی که ما را در حصاره زندگیشون 

گرفتن تا زندگی را دوست دارم را شعارمون بذاریم, گرم...

کاری ندارم دهه شصتی باشیم و کارتون های بی مادر و

پدر اون دوره 

یا بن تن و هری پاتر و سونیک و رالف خراب کار الان... کارتون

بچگی های من و پسراهام را تشکیل داده!!!

بهرحال با همه آژیر قرمزای دهه شصت و انفورماتیک و

پرش ذهن و فضای مجازی امروزه... یه حس خوب ...

مثل نسیم در حال گذر از قلبمون بوده... باور کنید 

بوده

بچگی های عروسک پارچه ای ما و ماشین کنترلی های

پیشرفته الان

همش نسیم خنک داده به همه ما... یه خنکی عالی ته قلبمون 

 

یک محبت نااااب پس دل و ذهنمون بود که با اون رشد

کردیم

دلیلش؟ .... ژنمونه؟ مذهبمونه؟ خانواده مونه؟ .... 

 

"حس نوستالوژی نابی داریم... "

خیابون انقلاب و .... تا پارک دانشجو. 

بعد خیابون ولیعصر تا میدونش....

یکم چرخیدن لا بلای درختای بلوار کشاورز و پارک لاله...

یک ذره هم رفتن به هفت حوضو شهر کتابش و

مغازه عروسک فروشی میدون ...

چرخیدن تو میدوناش از میدان 42 بگییر تا 57 و ....

یکمم چرخیدن سمت پل چوبی و نفس کشیدن هوای عطر چوباش...

میدون فردوسی و خیابون قرنی و پارک هنرمندان و بعععد کریمخان

وهفت تیر..... 

یک مروربرای دهه20 زندگیم و کل کودکی هام

همش خنکی داشت.همش لبخند....

 

فقط یک حرف ته دلم رفته... که باعث نم پلک هام شده!!!


بعضی ها بچگی نداشتن و عروسک......

 




الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٥/٤/۱٢
زمان : ۱:٤٤ ‎ق.ظ
در بزنگاه من شدن .....هستی
تو می گـــویی .. ()

 

حالتی بین گریه و خنده،
 بین خوابیدن و نخوابیدن
مثل یک مرد خسته ی جنگی
 با تمام وجود جنگیدن

حالتی منقلب بدون وضو،
 بی سلوک و سُجود و سجاده
مایعی لای مردمک هایت 
مثل بغضی که سالها مانده

حاشیه میروی نمیدانی 
که بگویی چقدر دلتنگی
مثل بازیکنی که مصدوم است، 
میدوی گاه و گاه می لنگی

بی هوا عشق میزند به سرت،
 حال خوبی شبیه آزادی...
مثل وقتی که حُکمت اعدام است، 
و بگویند دیگر آزادی!

ارتباطی عجیب میبینی
 بین چشمان او و لبخندت
از سر کوچه تا که رد بشود، 
ناگهان اُفت میکند قندت!

تحت تاثیر یک غزل هستی
 یک غزل مال فاضل نظری...
انقدر گریه پشت گریه شدی، 
که نمیماند از غزل اثری!

میروی روی بالکن تنها،
 تو و آن کِنت های منفورت
مثل یک خوب ِ قهرمان در فیلم، 
که به بدها نمیرسد زورت

متوجه نمیشوی که چقدر، 
در بزنگاهِ "من شدن" هستی...
خواستی تا دوباره توبه کنی، 
بشوی آنچه واقعا هستی
 
خیره بر آلبوم قدیمیتان،
 و تلقی واژه ی تنها....
مثلا فکر کن که با چشمت، 
عکس سلفی بگیری از دنیا!

میکِشی درد با تمام وجود، 
درد این خنده های زورکیَت
میشوی حبس ِبی ملاقاتی،
 تو و آزادی یواشکیَت

و دلت تنگ میشود به صداش،
 و زبانی که بعد از این لال است
نصفه شب زنگ میزنی اما، 
یک فلسطین برایت اشغال است
 
تا که خالی شدی از این احساس،
 زندگی ات عجیب و مبهم شد
تا که تهران شنید راز تورا، 
برج میلاد تا کمر خم شد!

نه تو تقصیر داری و نه خدا، 
بحث شعر و ترانه و سخن است...
تو برو لای یک قصیده بخواب. 
مشکل از عاشقانه های من است...

محمد مهدی متقی نژاد
 



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٧
زمان : ٥:٢٢ ‎ق.ظ
الهی .... و ربی من لی غیرک
تو می گـــویی .. ()

 

 



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٦
زمان : ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ
باران که میبارد تو می آیی....
تو می گـــویی .. ()



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : جمعه ۱۳٩٥/٤/٤
زمان : ۱:۱٢ ‎ق.ظ
صدایمان
تو می گـــویی .. ()

.

مامان بزرگم آخر همه‌ی تلفن‌هایش می‌گفت:
کاری نداشتم که!
زنگ زده بودم صداتان را بشنوم..

ما هم که جوان و جاهل،
چه می‌دانستیم صدا با دل ِ آدم چه می‌کند.....

علی غفاری

...



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/٤/٢
زمان : ٧:٥۱ ‎ب.ظ
تو کنار منی نمی ترسه دلم
تو می گـــویی .. ()

چه خوش نازیست ناز خوبرویان
 
 زدیده رانده را در دیده جویان
 
به چشمى خیرگى کردن که: برخیز
 
به دیگر چشم، دل دادن که: مگریز
 
به صد جان ارزد آن نازى، که جانان
 
نخواهم گوید و خواهد به صد جان....
 
 
 


الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/٤/٢
زمان : ۸:٢٠ ‎ق.ظ
از دل محاسبات و منطق
تو می گـــویی .. ()

 

می‌گویند تقوا از تخصص لازم‌تر است، آن ‌را می‌پذیرم، اما می‌گویم:
 آن‌کس که تخصص ندارد و کاری را می‌پذیرد، بی تقواست.
 
 شهید دکتر مصطفی چمران

 

 




الهی و ربی من لی غیرک .. چمران
العبد : آیه
تاریخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱
زمان : ٢:٢٦ ‎ق.ظ
من از نیمه برنمی گردم
تو می گـــویی .. ()

 

 

 

ما اشتباه می کنیم که از نیمه بر می گردیم 

جهان روبروی ماست

نه پشت سر 

روبرو شاید چیزی باشد 

که به پاره شدن کفش ها بیارزد .....



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٩
زمان : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ
عمر
تو می گـــویی .. ()



الهی و ربی من لی غیرک ..
العبد : آیه
تاریخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/۳/٢٦
زمان : ٧:۳٦ ‎ق.ظ




 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ