تلک الایام
شما می گویید ()

متن زیر من را تکان داد.... بسیار

#سحر_دوباره_خواب_ماندم
 

از سادگی های من یکی این بود
که فکر می کردم
زنگ ساعت می تواند
رابطه ی من و تو را اصلاح کند...


#حتی_بیشتر
از تلک الایام....
 



:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : یکشنبه ۱۳٩٦/٤/٢٥
زمان : ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ
دچار یعنے من....
شما می گویید ()


هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟
یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟

آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی...
از چارچوب پنجره، دیوار دیدی؟

اصلا ببینم، تا به حالا صخره بودی؟
از زیر امواج آسمان را، تار دیدی؟

نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟
از «آتنا» گفتن «عذاب النار» دیدی؟

در پشت دیوار حیاطی، شعر خواندی؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک...
خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

رفتی مطب، بی نسخه برگردی به خانه؟
بیمار بودی مثل من؟! بیمار دیدی؟

حقا که با من فرق داری؛ لااقل تو
او را که میخواهی، خودت یکبار دیدی...

#کاظم_بهمنی
#دچار



:: برچسب‌ها: دچار
نویسنده : آیه
تاریخ : یکشنبه ۱۳٩٦/٤/۱۸
زمان : ٢:۱٥ ‎ق.ظ
تلطیف
نویسنده : آیه
تاریخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۸
زمان : ٦:۱٠ ‎ب.ظ
تلطیف
نویسنده : آیه
تاریخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦
زمان : ٦:٢٤ ‎ب.ظ
وای دلم
شما می گویید ()

 

 

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود
تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود
تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود




:: برچسب‌ها: خدا
نویسنده : آیه
تاریخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦
زمان : ٦:۱٥ ‎ب.ظ
درنگ
نویسنده : آیه
تاریخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦
زمان : ٦:۱۳ ‎ب.ظ
کاش مادرها هیچ وقت نمی مردند
شما می گویید ()

 

از یکی از پزشکان اورژانس پرسیدم نمازخانه کجاست!

سوالم مثل این بود که بپرسم در کهکشان آندرومدا آیا موجود زنده ای هست!!!!

گفت برو فلان طبقه پیدا می کنی...

نماز مغرب که تمام شد بابا تماس گرفتند که: دارن میبرندش اتاق عمل بیا

.... مراحل تراشیدن سر مامان برای عمل، رفتن کامل هوشیاریشان قبل عمل هم

............... بماند

وقتی مطمئن شدم که رفتند اتاق عمل، خب تصمیم گرفتم نماز عشایم را بخوانم!

اما: نماز خانه بسته بود!!!!!!!!!!

بعد از ساعت های پشت در اتاق عمل، و خروج مامان، و های ریسک بودن عمل

گفتند در آی سی یو جا نیست باید وی آی پی بستریشون کنن!

خب عیبی نداره... عیبی نداره.

نمازم هنوز مانده...

به پرستاره شیفت گفتم: عزیزم قبله اتاق مادرم کدام طرفه! گفت نمی دونم

گفتم شما شمال و جنوب را بگید من قبله را در می آورم و ...........

 

حتی سوالات کتاب تست کنکورت

عاشق که باشی بیت های محشری دارد




:: برچسب‌ها: نماز, مادر, عاشقی
نویسنده : آیه
تاریخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦
زمان : ٦:٠٥ ‎ب.ظ
ممنونم خدا
شما می گویید ()

غمنامه بیمارستان1

 

سه شنبه 22 تیر ماه بود!!

 

با مامان که حرف می زدم با چشمای شیشه ای فقط من را نگاه می کرد و بعد

یک الی دو دقیقه به سختی آب دهانش را قورت می داد و سر تکان می داد!!!!

چشماش...

همه شک من چشماش بود.

یخ و بی حس....

 خب فکرم رفت به این سمت که چون داروهای جدید مصرف می کند، تداخل

دارویی باشد.

به بابا گفتم مامان را ببر دکتر، گفت باشه..

خیلی نگران مامان بودم ، روز پنج شنبه که پیگیر روند مامان شدم، بابا گفتن

که خوووووبه، خودشو لوس میکنه!!!

جمعه صبح محمد صادق اصرار اصرار که من را بغل کن. بغلم بود تو راهرو اتاق ها

بودم که بابا زنگ زد

و گفت:

مامان را اورژانس برد بیمارستان (ف)

محمد صادق از بغلم لیز خورد و پایین افتاد و من .....شوکه...

با آقای همسر رفتیم بیمارستان، اونجا دکتر به من گفت که با اسکنی که از مغز گرفته شده یک توموری را میبینند.

با صراحت گفت از اینجا ببرید!!

چون بخاطرتعطیلات عید فطر دکتر خوب رسیدگی نمی کنه و بعد تعطیلات هم

شما مادر را ببرید میلاد ، امام خمینی یا حضرت رسول...

رفتم ویلچر آوردم! چون مامان از دو پا فلج شده بود و یکی از دست هاشم

از کار افتاده بود، بی اختیاری ادرار و اختلال حواس، همه در 2 روز اتفاق افتاد

ویلچر بیمارستان عزیز جای پا نداشت و پای مامان فلج!!! آقای همسر ویلچرو حل

می دادند و من پاهای مامان را بلند کرده بودم تا زمین نکشه!!!

با هزار زحمت مامان را بردیم خونه! هزززززززار زحمت که گفتنش جز خش برداشتن ذهنم هیچ چیزی ندارد.

توی راه با همکارم تماس گرفتم تا برای مشورت درمان دکتری را توسط برادرشان

معرفی کنند و آنجا فهمیدم هزینه عمل خصوصی حدود 50 میلیون تومان می شود و

من......................................................................

شب رابا مشکلات یک مادر مریض و عزیز صبح کردیم، همه جا زنگ زدیم برای

پذیرش و جواب همه این بود این مریض را بیمارستان های.............. قبول نمی کند.

خدایا...

روز بعد با وخیم ترشدن حال مامان اورژانس اومد خونه و ایشان را برد

به بیمارستان (!!)

روز شنبه

از 11 صبح تا 8 شب در اورژانسیم، هنوز جراح برای مشاوره نیامده

موقع نمازه و من دلواپس مامان. از یکی از دکتر های انترن سال کردم که نماز خونه

بیمارستان کجاست؟ گفت :چیییییییییییی؟

حرفم را تکرار کردم و اون گفت بالا باید باشه، بگردی پیدا می کنی

و من گشتم و گشتم و نماز خانه را پیدا کردم.

نماز مغرب را که خواندم بابا تماس گرفتند که مامان را به اتاق عمل می برند.

سریع رفتم و ...

اتاق عمل

تراشیدن سر مامان، عدم هوشیاری قبل عملشان و و و بماند که غمنامه ایست..

دم اتاق عمل دکتر جراح آخرین حرف را هم زد، تومور نیست ، خونریزی شدید مغزیه

های ریسکن و عمل راحته اما بخاطر شرایط ایشون ممکنه از دستگاه جدا نشن............

مرورش خسته کننده بود بقیه اش بماند

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٤/٥/۳۱
زمان : ٦:٠٥ ‎ب.ظ
راز دست‎های بسته...
شما می گویید ()

 

"الا یا ایها الساقی ادرکأسا و ناولها"


که درد عشق را هرگز نمی‎فهمند عاقل‎ها

 

نه آدابی، نه ترتیبی، که حکم عاشقی حُب است


ندارد عشق جایی بین توضیح‎المسائل‎ها

 

به ذکر «یاعلی» آغاز شد این عشق پس غم نیست


اگر "آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‎ها"

 

همین که دل به لبخند کسی بستند فهمیدند


"جرس فریاد میدارد که بربندید محمل‎ها"

 

به یمن ذکر «یازهرا»یشان شد باز معبرها


"که سالک بی‎خبر نبوَد ز راه و رسم منزل‎ها"

 

به گوش موج‎ها خواندند غواصان شب حمله:


"کجا دانند حال ما سبک‎باران ساحل‎ها"

 

شب حمله گذشت و بعد بیست و هفت سال امروز


چنین _با دستِ بسته_، سر برآوردند از گِل‎ها

 

چگونه موج فتنه غرق خاک و خونشان کرده


که بی‎تاب است بعد از سال‎ها از داغشان دل‎ها

 

و راز دست‎های بسته آخر فاش شد،آری!


"نهان کی مانَد آن رازی کزو سازند محفل‎ها؟" 

 

 شهادت آرزوشان بود و از دنیا گذر کردند

 

"متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها"

 

بشری صاحبی

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/۳٠
زمان : ٥:٤۳ ‎ب.ظ
حضور و .... من
شما می گویید ()

زمان بچه گی ما مشغله مادر یعنی حضور دائم در آشپزحانه و وقتی با التماس از اون

می خواستیم که کنار ما باشد می گفت:

بذار کارم تموم شه که یهوو بشینم!!!

" همه تلاش من این شد که این مسیر را ادامه ندهم!!"

پس وقتی پسرم از من بخواهد کنارش باشم من همیشه باشم

با روند اشتغال من و نوع کارم همه آرزوهای مادری من عوض شد!

یک حضور خسته و کمی بی تحرک برای بچه ها! شدم نوع دیگری از مادرم!!

همه این ها را با حضور فعال من در فضای مجازی تصور کنید، وایبر بعد واتس آپ و ...

در نهایت تلگرام!... به بهانه حضور و خالی نبودن صحنه...

" کل اگر طبیب بودی......"

در وایبر همه را جمع کردم و یک گروه فعال درست کردم و .... وایبر را پاک کردم...

بعد از آن واتس آپ و گروه های تربیت فرزند شیعه و بصیرت که باید فعال می بودند اعضا..

واتس آپ هم پاک شد!

... تلگرام در بررسی به عمل آمده چست و چابک و نرم و نازک بود!!

پس گروه " تربیت فرزند شیعه " را به آنجا منتقل کردم!

ناخود آگاه همه فکر استراحت من به سروسامان دادن به گروهی بود که باید خوب

می بود!! یک هدف آرمانی!

در یک قضا و بلای الهی و با همدستی دعای آقای همسر!!! تبلت من سوخت!!!!!!

با این اتفاق نظم فکری من برای پسرهای مهربانم بیشتر شده!!

و آقای همسر خوشحال تر....

 و من راضی به رضای آقای همسر....

در این مدت سوختن تبلت و اولتیماتم آقای همسر مبنی بر درست نکردن آن،

یاد کودکی هایم می افتم و حضور مادر..... و لطف بی پایان و ذهن آرامش....

نظم بی دانشگاهش، عشق بی حسابش، فکر بی گره اش.....




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آیه
تاریخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۱٥
زمان : ٧:٠٧ ‎ق.ظ




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


دریافت کد نوای مذهبی
دانلود این نوا